هزار و یک شب- شب 17
امروز توی پاکسازی دفتر موسسه(IDSS) یک اتفاق خوب افتاد....همشونو بالاخره ریختم دور....همه ی اون خاطرات که مال سال 1374 و 5 و 6 بودند...همشون رو...بعد امشب با هادی رفتیم دربند.....بعد از 8 سال این اولین بار بود که این مسیر رو میرفتم....8 سال...خیلی تغییر کرده بود...و خاطراتی که گاه و بیگاه میآمدند و میرفتند...مثل سایه های یک درخت بید رقصان روی تند آب زمانه...چقدر زیبا بودند....اما کاش درکه رفته بودم و دستم و توی آب میگذاشتم و میشمردم...کی با من برابری می کنه؟؟؟؟...تو رکسانا....علی یا مهرداد...شاید م مریم اسدی و...بیایید بازی کنیم...حجت...باز هم از تمام درخت های گردو بالا رفته و کیسه ای پر از گردو برای همه ی بچه ها آورده....هی رکسانا....نمی خوای روی شیشه ی لغزان فانوس بنیسی چرا/چرا ؟ و ادامه بدهی و اشک بریزی؟ یادت هست؟ به راستی میدانی؟ هی....روزگار....زیباترین ترانه ها را از بر هستی و آنوقت خسیسی میکنی؟کاش من هم کمی و تنها کمی از آن همه زیبایی را از تو یاد می گرفتم....هی ...روزگار...هی...هی...
باغ به باغ