امروز   ۹ عید....همه ی آرزوها و ایده ه آلیست بودن هایم و سوررئال بودن ها و خواهش هایم از خودم و خلاصه...همه ی آن چیز هایی که دوست داشتم باشم و ارزشونو داشتم با هم برایم زنده شدند....وقتی به خودم اومدم بیش از ۳ ساعت توی خونه پدریم و توی اتاق قدیمیم و سر کمد شخصیم، خمیده بر یک جعبه چوبی کوچک و ظریف که هدیه ای از یک دوست بسیار عزیز بود با اون همه خاطره عشقبازی کرده بودم....همه ی اینها مرا یاد جمله ای انداخت از ناباکوف که همون دوست عزیز برایم نقل کرده بود و بعدش اون جعبه ی زیبا و ظریف رو بهم داده بود.... :

"حافظه همه چیز را به یاد میآره به جز بو ها را.هر چند هیچ چیز مثل یک بو نمیتواند گذشته را برایت زنده کند"

و عجیب راست است این جمله...بوی عطر او که توی جعبه ست....همه ی خاطراتم را زنده میکند....تلخ و شیرین.....