سرخ و سیاهِ "استاندال" رو خوندی؟اونجایی که مادام "دورنال" وقتی اولین بار معلم سرخونه ی  فرزندانش  را میبینه مجذوب و شیفته ی او میشه. اورا ستایش میکند...چون  با ادب و خوش چهره و ...چند صفت خوب دیگر است...صفاتی مورد ستایش....و...بعد از این ستایشگری با سرعتی کم و بیش زیاد مادام دورنال دل میبازد....به معلم سرخانه...به "ژولین".

به همین سادگی...از ستایش اغاز میشه....ستایش صفاتی مطلوب...وبعد مسیر عشق آغاز میشه...استاندال ادامه ی این مسیر را چنین توصیف می کند: اميد - تبلور اولیه- شک - تبلور دوم.

این مسیر آشناست....نه؟ اما واقعا همون اول کار....همون تحسین که همه ی قصه ها از آن آغاز میشود...آیا این تحسین واقعی است؟آیا دچار بزرگنمایی نیستیم(ی)؟ آیا این ستایشگری بر حقایق بنا شده؟آیا قدسی شدن امری در پیش نیست که ذات آن قدسی نیست و بعدا فرو می ریزد؟...و فرو می ریزد؟....

ابرهای بلندی آبستن بارانند...میدانی؟