داشتتم هی ورجه وورجه میکردم....لابلای اون سبزه های خیس و پرنده ، توی این هوایی که نمیشه فهمید ابریه یا مه داره ، یا شاید هم غبار هستش...نمیدونم.... خلاصه که داشتم ورجه وورجه میکردم. اژدهام هم داشت با من همراهی میکرد.. اونهم شادمان و خرامان با من تلاش میکرد پاهای نه چندان بلندش رو روی سبزه های خیس بگذاره و بپره روی بعدی و نیافته....البته که خیلی هم از من عقب میافتاد.گوشه های لبش رو که عقب میداد و بالا یعنی اینکه داره حال میکنه...یعنی یه عالمه خاطره ی خوب رو داره برای خودش مرور میکنه....

به یه جایی رسیدیم که دوستش داشتم...یه جایی که انگار همه اش نور بود....خنکی زیادی داره این جایی که من اسمش رو گذاشتم قنات نور....جای عجیبیه.... یه خط سفید- آبی نورانی میبینی خیلی محو که از دورهای دور میاد و یهو از یه لکه ی  خیره کننده لابلای  یک تپه ی سبز و نمدار نور میزنه بیرون....خلاسه ....اینجا که رسیدیم گفتم من خسته شدم...بشینیم...یک نگاه پر از حس و حال کرد و گفت: چرا که نه.بشینیم.

نشسته بودیم و داشتیم بی صدا به دنیای لذت بخش اطرافمون نگاه میکردیم. من که به چیزی فکر نمیکردم . اونو نمیدونم...یهو برگشت و گفت : تو چرا بزرگ نشدی؟ با تعجب گفتم: یعنی چی؟ گفت خوب خیلی از اینایی که از اون پایین اومدند اینجا و قد و قواره و قیافه ی تو رو دارند خیلی بزرگ منشانه رفتار میکنند. تو اینطوری نیستی. خندیدم....این بزرگ و کوچیکی رو دهنم صاف شده بود بهش یاد داده بودم و فهمونده بودم...اما ظاهرا هنوز مساله ی سن و سال رو نمیفهیمد...گفتم خوب منم بزرگم دیگه. مگه نیستم...گفت قد و قیافه ات چرا....اما انگار هنوز مثل اون کوچولوها هستی....

گفتم نمیدونم که....و ساکت شدیم....تا مدتهای طولانی...اما اینبار من داشتم فکر میکردم....خیلی فکر میکردم به اینکه دنیای من ایا واقعا هنوز توی کودکی هام مونده یا نه....و ظاهرا مونده....

پ.ن: امروز پس از سالها یکی از آلبومهایی که بخش مهمی از کودکی های منو پر کرده پیدا کردم....ترانه های سیمین قدیری ، از فصلها و رنگها....ادم اینها رو که توی کودکیش گوش کنه ...اونقدر لذت میبره که حتی اگر هم بخواد نمیتونه بزرگ بشه....هیچ وقت. هیچوقت