باز خوانی یک خاطره
امشب در مسیر رصد خانه به خانه از رادیو یک پیام بازرگانی شنیدم...جالب بود:
صدای خانم جوان(نازک و کمی با ناز و عشوه): آقا شما آرزو دارید؟
صدای آقا(کمی محکم ولی شوخ طبع):بله که آرزو داریم .چه آرزویی میخواهید؟شامپو آرزو؟کرم آرزو و...
.....
حالا این آگهی منو یاد خاطره ای از سالهای دورتر انداخت. حدود سال ۱۳۶۱.من دبستانی بودم.در محله ما یک خرازی بسیار مدرنی بود به نام "کامران"در حقیقت یک بوتیک شیک بود. توی این بوتیک لوازم آرایش و نیز لوازم خیاطی فروخته می شد. از دکمه های بسیار زیبا(و من عاشق این بخش مغازه بودم.)تا نوارهای رنگی و ....و البته مجله بوردا که تازه فروش قانونی آن در ایران ممنوع شده بود.
یک روز مادرم مرا فرستاد از مغازه کامران مقداری نوار اریب تزئینی(بر اساس نمونه ای که داشتم)بگیرم.فروشنده مغازه مرد جوان بسیار خوش تیپی بود (از دید من مهمترین نکته این آقا این بود که یک کاماروی قهوه ای داشت ).توی مغازه مشغول سفارش دادن بودم که دختر خانم جوانی که کمی هم سانتی مانتال بود وارد شد و با عشوه بسیار خاصی سلام کرد. فروشنده به تمام معنی حضور من و سفارشم را از یاد برد و با ملاحت جواب خانم جوان را داد. و پرسید که سرکار خانم چی نیاز دارند؟
دختر جوان : آقا مل دارید (این را با عشوه کمی کشیده و مانند "میل" بخوانید)
مرد فروشنده:بله که میل دارم.خیلی هم زیاد میل دارم...(اینو با شیطنت و بدذاتی بخوانید)
دختر جوان ناگهان بر افروخته شد و فحش آبداری به فروشنده داد و رفت.من هاج و واج مانده بودم که چرا اینطوری شد؟آقاهه که جواب بدی نداد؟...
آقای فروشنده که تعجب مرا دید...خندید و گفت ...بعدا بزرگ که شدی میفهمی چی شده....سفارشم را داد و من به خانه برگشتم....
من خیلی بعدتر فهمیدم چرا اون خانم جوان سانتی مانتال اونطوری شد اما نفهمیدم بالاخره کامران مل داشت یانه و اون خانوم بالاخره میل داشت یا نه....
باغ به باغ