صبح ۱۵ بهمن زیر برفی که یکی دو روزی است شروع شده و  انگاری رقص سبکبالش تمومی نداره از خونه میزنم بیرون. توی تاکسی ترانه هایی از  نوش آفرین با اون صدای دردناکش پخش میشه...چه شروع بدی برای روز ۱۵ بهمن...اما من سرِ حالم...امروز روز منه...از سرِ صبح پیامکها شروع میشند....پیامهایی پر از مهر و محبت و لذت برای من. پر از شادی. بهدخت از آلمان تماس میگیره، یک خارپشت از زوریخ پیامک فرستاده.خواهر های دوقلوی عزیز جدا جدا پیامک میدند،شمالی های توی برف گیر کرده پیامهایی سراسر لذت برایم فرستادند،دوستان جنوبی با گرمای مطبوعشان تبریک میگند...وای که دنیای امروزم چقدر زیباست...ظهر بعد از کارهای شرکت و جلسه ای سخت و سنگین دست خودم رو میگیرم و توی برف دلربایی که فرو میریزه ولیعصر رو میگیرم و میرم بالا....برف ،برف ، برف...همه جا سفید و رویایی، همه جا سفید و تماشایی....دست خودم رو میگیرم، با هم میریم نهار میخوریم....با هم گردش میکنیم، با هم برف بازی میکنیم.....چقدر لذت داره آدم روز تولدش با خودش باشه. تنها و رویایی....و شب...خانواده و مراسم تولدی که خوب است. زیباست، ....به دنیای ۴۰ سالگی وارد میشوم....دهه ی چهارم....باید خوب باشد...باید دهه ی پر امیدی باشد برایم....باید باشد...اگر این دهه را به سر کنم....من شادم. با این برف و سرمایی که سراسر لذت است. ممنون از همه ی اونهایی که برایم پیام فرستادند،زنگ زدند، میل زدند و ....ممنون.