پذیرایی ساده
۱- فیلمی است جاده ای به ظاهر....در لایه ی بصری و لایه ی  مفهومی. در لایه ی بصری اش داستان و روایتش توی جاده شکل میگیرد و تمام لوکیشن ها به نوعی در همین مسیر قرار دارد....در لایه ی مفهومی هم مثل یک جاده ی مستقیم است بی هیچ جاده ی فرعی ای...گاه به حاشیه های جاده نگاهی میکند و گاه  خاکی کوتاهی را میرود و زود بر میگردد(به ذاته نه خوب نه بد).
۲- در لایه ی مفهومی شاید نوعی فرا واقعیت در آن دیده شود....سوررئالیست؟! شاید. نگاه نخست آن را رئالیستی نشان میداد....و شاید هم بیش از حد رئالیستی...تا حد یک روایت مستند گونه از یک اتفاق....اما در همان ۱۰-۱۵ دقیقه ی نخست فیلم از جاده ی رئالیستی اش فاصله گرفت و بیشتر به طبل سور رئالیستش کوبید. همین تضاد میان مقصود و شیوه ی رسیدن به مقصود تکه ای از دنیای سوررئال بودن را نشان میداد...این که دقایقی از فیلم (دقایقی طولانی تر) به سینمای اکسپرسیونیستی  پهلو میزد هم وضوح و پی رنگ بیشتری داشت....از همین رفت و برگشت های آزاد ذهنم به ایسم های متعدد یک نکته را برداشت میکنم...پذیرایی ساده در حقیقت پذیرایی شیرینی میتوانست باشد به صرف  ایسم های گوناگون که کنار هم چیده شده اند.... (به ذاته خوب).
۳-در لایه ی بصری فیلم در نهایت شلختگی بود.شاید انتظار من باشد که فیلمی اینچنین که در جاده ای با طبیعت  نسبتا بکر قرار میگیرد و سوررئال و اکسپرسیونیستی بودنش را هم به رخ میکشد بایستی ته مایه ها و پی رنگهای بصری محکمی میداشت....از نورهای گاه به گاه تا  طلوع و غروبهای  دیده شدنی...و در عوض آنچه در فیلم میبینم سردی خاکستری رنگ و کاملا تختی است که تمام مدت فیلم دیده میشود که حتی کارکرد لایه ی بصری در لایه ی مفهومی اش را هم از دست میدهد(در صحنه ی  خالی کردن بار کامیون دو برادر این تخت و بی تفاوتی و کج سلیقگی را به وضوح دیدم)
۳-در لایه ی بصری(باز هم) فیلم دچار شلختگی مفرطی است. وقتی با فیلمهاای سوررئال و امپرسیون دیگر(و رئالها حتی) مقایسه اش میکنم به مثل مسجد شیخ لطف الله را با مسجد محله مان مقایسه کرده ام....اینکه ۵۰۰ کیلومتر آنچنان به رخ کشیده میشود(در ایرانی که ۱۰۰۰ کیلومتر  نیمی از کشورش است)این که ۲۰۰ کیسه ی آن اندازه ای آیا اصلا در آن ماشین جای میگیرد یا خیر(که نمیگیرد)،این که خودرو از ابتدا تا انتهای فیلم تقریبا قیافه ی گل گرفتگی هایش یکسان است، این که صحنه ی فیلمبرداری شده ی داخل خودرو در دورزدنش با جهات حرکتش نمیخواند، این که شمارش پولهایش با گفته های  کمًیِ قبلش همخوانی ندارد(به نظرم) این که لباس زن  گاه و بیگاه تمیز میشد مثل لحظه ی نخست فیلم،اینکه صحنه ی آخر  فیلم در آن زندان؟! اتاق؟! آنقدر  شیک و دست نخورده بود(دکور نو بود به اصطلاح دکور سازان و صحنه آرایان) اینکه در صحنه ی کیسه ی جاسازی شده در زیر ماسه ها اینهمه داستان پردازی شلخته بود(صدا ی کار زن به کارگر نمیرسید(آنهم در آن برهوت بی کسی)، صدای گفتگوی شادانِ زن و مرد پناه گرفته پشتِ خودروی داغون شده به کارگر نمیرسید(در فاصله ی کمتر از ۴ متر) ، صدای هلیکوپتری که در بسیاری از  صحنه ها بالای سر بازیگران بود ، راه رفتن بی تفاوت(به تمام معنا بی تفاوت) سرباز در صحنه ی اول در حالی که ارشدش دارد داد میزند و به دنبال ماشین میدود....اینها و تقریبا همه ی فیلم این شلختگی بصری را دارد....شلختگی ای که به بی باوری و بی لذتی بیننده دامن میزند و گیر و گورهای لایه ی مفهومی را پررنگتر میکند. این نشان از بی حوصلگی و بی دقتی و ساده انگاری بی حد و حصر فیلمساز دارد که  کار را در بلاهت بارترین شکلش به انجام رسانده.
۴- در لایه ی مفهومی....چرا؟ برای پخش کردن پول ایا به واقع چنین داستانهایی بایستی ساخته میشد؟ قبول که این را میتوان سوررئال دانست....جامعه ای در نیست اباد ایران زمین....اما در سوررئال ترین شکلها هم  رگه هایی از منطق(و نه واقعیت) ایا نباید جای میگرفت؟ نمیگویم منطق رایج...نمیگویم در سوررئال منطق گرانش را بایستی جای داد...اما منطق واحد در هر اثر وجود دارد و نیاز است که باشد....(مثلا منطق کش آمدگی در تابلوی زمان دالی، منطق بیگرانشی در بسیاری از کارهای  ماگریت) اما اینجا؟! با کدام منطق آنگونه پول را بین  سربازان مرزی  پخش میکنند؟ آن داستان برای این کار ساخته میشود؟ و داستان کودک یک روزه ؟ و داستانِ ازار روحی معلم؟ و داستان رو کردن ۴ کیسه پول رو به روی کافه چی و آن دیگری بدون هیچ نگاه متعجبِ آنان....داستان شلخته بود، منطق نداشت(نه منطق رایج، منطق واحد حتی برای باور پذیر کردن داستان در شکل سوررئالیستی اش.
۵-در لایه ی داستان و ایده و تمثیل و تاویل....تاویلهای بسیاری را برای این اثر میتوان نگاشت...از قدرت آفرینی ثروت تا چرخش قدرت . از پول نفت  و توزیع بی حساب آن تا نفی پول پرستی.از خریدنی بودن هر کسی به قیمتش تا  سردرگمی  افراد در مواجه شدن با پول زیاد....اینها همه خوبند و ایده ی روایی زیبایی برایش انتخاب شده بود. اما آنچه فیلم را برای من نادیدنی میکرد  شلختگی بی حد و حصر ایرانی وار ۳۰-۴۰ ساله ی گذشته ای است که همه ی شئون زندگی ما را در بر گرفته  و  کورتکس مغزمان برایش هزار و یک بهانه میتراشد.
۶- همین