
هیچ وقت ازدواج نکرد و هیچ بچه ای به نام او یا منسوب به او وجود ندارد ...اما " به کودکی که هرگز زاده نشد" نامه ای نوشت و تمام لحظه های زیبای مادر و فرزند را به تصویر کشید...
سالهای زیادی را در جنگ گذراند و با تمام پوست و استخوان و روح و جان فهمید که "زندگی جنگ است و دیگر هیچ"...
با زیرکی تمام "مصاحبه با تاریخ" و تاریخ سازان ( موافق و مخالف ) را ترتیب داد ...و
..و آنگاه که آرزوی دست زدن به اندکی از خاک ماه را داشت و نتوانست و آنگاه که بوی علف ها و سبزه ها را می جست و نبود نگران شد که "اگر خورشید بمیرد"...
و اکنون من نگران نیستم...غمگینم...اوریانا فالاچی مرد...
![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۸۵ ساعت 0:38 توسط محمد رضا نوروزی
|
باغ به باغ