هزار و يك شب-شب 40
حدود 7سال قبل...غروب ها پس از تمام شدن كلاس هاي رصد خانه همگام با دختري مي شدم كه كلي نگراني داشت...از كثيفي صندلي تاكسي ها تا رفتار نامناسب مدير و معلمان مدرسه اش...شبهاي زيادي به فكرش بودم تا وقتي ميبينمش براي پرسش ها و نگراني هايش پاسخ هاي مناسبي داشته باشم و البته او تنها نبود...به همه شان فكر ميكردم....و اكنون او دختري است كه سال آخر دانشكده اش را تمام مي كند. بي هيچ كم و كاستي آنچه در باره اش مي پنداشتم درست بوده...او دختري است قوي و محكم با تمام ظرافت هاي فكري و تمام آن شيوه هاي فكر كردن زيبا...او داناست و زيبا...امشب با خودم فكر مي كردم من چه اندازه خوشبختم كه چنين شاگرداني داشته ام...


اين روزها يك سري به نگارستان كاخ سعد اباد بزنيد. زيبايي هاي سفر به قطب جنوب را از نگاه آيرين شيوايي بخوانيد و ببينيد و لذت ببريد.شايد كمتر از آن لذتي كه من بردم... اما بي شك زياد
+ نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 10:9 توسط محمد رضا نوروزی
|
باغ به باغ