روز فراموشی

شنیدم امروز روز فراموشی است....روزی برای فراموش کردن.بیایید یک بازی راه بیاندازیم.هر چند تا حالا تو هیچ یک از بازی های اینگونه شرکت نکردهام...اما الان دلم میخواهد فراموش کنم.یک چیزهایی هست که باید فراموش کنم...بیایید بنویسیم که چه چیزهایی را میخواهیم فراموش کنیم.همین و به همین سادگی.اگر وبلاگی دارید و خواستید این بازی را انجام دهید مرا هم با خبر کنید تا اینجا اعلامش کنم.اگر هم نه میتوانید همینجا در بخش نظرات فراموشی هایتان را بنویسید. و در نهایت بیایید این کار را بکنیم. انتهای این  نوشته هایتان این جمله را بنویسید : همه ی اینها را فراموش میکنم و دل به روزهای آینده می بندم.(فراموشی های دلخواه منو تو ادامه ی مطلب را ببینید)


ادامه نوشته

برای یاسر و مژگان و خودم

او نوشته که یاسرش را هنگامی که نیمه شب در آغوش داشته از دست داده...دیگران نوشته اند که صبر پیشه کن....چه داستانی و چه انتظاری...این کجا و آن کجا؟ این یکی عظیم است...داستانی بس عظیم و خارج از توان... این یکی عظیم است و خارج از تصور قدرت بشر....برای مژگان جمشیدی چه میتوانم آرزو کنم که او را آرام کند....و عجب همنوایی و همدمانی عجیبی است فوت یاسر و نمایشگاه محیط زیست....این تقارن...این جوانمرگی....درد از آن ِ اوایل قصه است...اشک از آن ِ اوایل قصه است...زاری از آن ِ اوایل قصه است....این اول قصه است...افسوس و دریغ و درد و رنج حالا حالا ها ادامه دارد...برای من...برای ما.... و بیش از همه برای مژگان جمشیدی عزیز....

یاد یاسر عزیز گرامی....راهش پایدار...