روز نجوم...۲۳ اردیبهشت

امسال هم روز نجوم رو توی رصدخانه ی زعفرانیه با لذت و افتخار زیلد جشن میگیریم...جمعه ۲۳ اردیبهشت از حدود ۱۴ تا ۲۱ توی رصدخانه ی زعفرانیه هستیم ...هرکدامتان بتوانید بیایید خیلی خیلی زیاد خوشحال میشوم ببینمتان...خیلی زیاد...منتظر دیدارتان هستم....به همین سادگی.


آدرس را بلدید.نه؟!

تهران--خیابان ولیعصر--نرسیده به تجریش--خیابان زعفرانیه--پارک زعفرانیه--رصدخانه موزشی زعفرانیه(راز)

به احترام معلمانم....با عشق به شاگردانم

منزل پدری ام اون سالهای دور(حوالی سالهای ۵۸ تا ۷۱)باغچه ی باصفایی داشت.باغچه ای بزرگ و پر از گلهای رنگ و وارنگ اردیبهشت که میشد این باغچه پر میشد از گل....رز سرخ،شیشه شور،نسترن رونده،رزهای رنگ و وارنگ،رزهای هلندی کم پر ،روی دیوار سمت چپی ردیف کاغذی ها ی متنوع .دور حوض و فواره هم که پر بود از نازهای نارنجی و آب و سرخ و سفید و زرد.....و همین روزهای اردیبهشت بود که معلمای مدرسه چشم انتظار یک تبریک ساده بودند.پدرم به گلها خیلی حساس بود و حتی اجازهی چپ نگاه کردن به آنها را به کسی(حته گربه های بیچاره ی محل)نمیداد.اما روز معلم حکایت دیگری داشت...این روز از صبح زود همسایه ها دم در خونه ی پدری میآمدند و میرفتند و پدر دسته گلی (هر چند کوچک)از دست کاشته هایش به آنها میداد تا بچه ها با خود به مدرسه ببرند و همیشه سهم من علاوه بر گلهای سرخ دو شاخه یاس خوش عطر سفید بود...برای خانم جمشیدی(معلم کلاس اول)آقای قدیمی(معلم کلاس پنجمم که همه ی زندگی اجتماعی ام وامدار آموزش های اوست)،آقای کریمی(دبیر ادبیاتم که همه ی آنچه از آداب معاشرت  و نگاه به دنیا بلدم از آن اوست) و آقای رضایی (نخستین معلم نجومم که همه ی زندگی علمی ام را مدیون اویم)...روز این معلمان عزیزم به نیکی ...دوستشان دارم تا ابد....

و من معلمم....همیشه و همه وقت.از معلمی نکته های زیادی بلد شده ام و رازهای زیادی را برای خودم آشکار کرده ام.از معلمی به هر چه که خواسته ام رسیده...ساحت های معلمی و آموزشی زیادی را ساخته ام و تجربه کرده ام....اما آنچه که به گمانم یک معلم میتواند داشته باشد نه این است که آموزش دانش بدهد ،که این ساده ترین و سطحی ترین لایه ی معلمی است)بلکه یاد دادن دیدن ،فکر کردن ،زندگی کردن و لذت بردن است و من فکر کنم با این تعریف ،معلم بدی نبوده ام....

 و شما های بسیاری تان شاگردم بوده اید....دوست دارم برایم بنویسید ...به یادگار...به عشق و دوستی ...آنچه که بیشتر از من یاد گرفته اید را برایم بنویسید....منتظرتان هستم....رد پایتان را روی این نوشته دوست دارم...همه ی آنهایی که شاگردم بوده اند را خبر کنید و این جا پایکوبی کنیم. به احترام معلمانم...با عشق به شاگردانم.

یک تشکر برای کسی که مرا یاد خودم انداخت

هیچ وقت از حرف زدن نمیترسم...همیشه حرف زدن روش خوبی بوده برای بیان خودم...برای یاد دادن و یاد گرفتن...برای بودن و ماندن و برای خیلی چیزهای دیگه...اما امروز حر زدم...از جنسی که خیلی کم تجربه کرده امش.حرف زدن خودم با پاره ای از خودم....حرفهایی که هیچ گاه نه تصورش را میکردم  و نه دوستشان داشته ام...امروز با نسرین حرف زدم...او بزرگ شده...او خیلی زیاد میفهمد....او با دقت گوش داد و هر چند کوتاه.اما دقیق برایم حرف زد.همان کاری که تمام این سالها برای دیگران کرده ام.او با اشتیاق گوش داد و با دقت راهنمایی کرد....او بخشی است از من....نه فقط شاگردم....ممنون.با همه ی وجودم ممنونم....