قصه ي بارون و تابستون و باغ و كاكلي قصه اي است به هم چسبيده....تابستان سال 85 بود كه بالاخره تصميم گرفتم وبلاگ داشته باشم...(من چندان اهل اينترنت نبودم اونوقتها) داشتم آلبوم ري را ي سهيل نفيسي را گوش ميدادم ...هوا گرمي تيرماه رو با خودش داشت اما ناگهان بارون زد...رعد و برق و بارون...چه حس و غوغاي غريبي داشت...با صداي نفيسي مي خواندم و با صداي باروني كه باغچه ي پشت پنجره را خيس ميكرد حال ميكردم و نوشته اي ميخواندم از يك وبلاگ به اسم "باغ بهار" خيلي لذت بخش بود...و با پايان گرفتن اون نوشته به اسم صاحب وبلاگ نگاه كردم...بهار...بهار مهماني...دوستي از زمانهاي كمي دورتر به بهار و سانلي...بارون و باغ و بهار و دوستي و صداي نفيسي كه ميخواند:
"هزار كاكلي شاد در چشمان توست...هزار قناري خاموش در گلوي من...."
و بالاخره كاكلي ساخته شد...باغ به باغ هم آمد...باغ به باغ اسم آلبومي است از سامان عزيز(سامان احتشامي) كه آنهم داستاني دارد مرتبط با بهار...و اين بار بهاري كه توي پاييز و دركه به زندگيم وارد شد...
...حالا چي شد كه اينها همه با هم اومد سراغم و اينجا نوشتمشون...امروز اوايل شهريور ...شهريور داغ كه تن آدم چسبناك ميشه از عرقي كه از پشت كمرت سر ميخوره و ميآد پايين...هوا آروم آروم بادخيز ميشه...اسمون رو ابرهاي تيره و كبود ميگيره و بارون ميزنه...باروني كه تمام حست رو سوار خودش ميكنه و تصاوير امروزت رو ميشوره و پاك ميكنه تا ديروز و ديروزهات رو ببيني...محو و زيبا و پر از خاطره....
دوستت دارم باران تابستاني عزيز....