پشت شیشه برف می بارد
...در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
دلم برف می خواد...همه ی آرامش مخملی شبهای پر برف هم برایم کم است...از ماهواره افتتاحیه بازی های آسیایی قطر را میبینم...به شغلی که شاید در قطر داشته باشم فکر میکنم...گوینده میگوید این بارانی که امشب می بارد برای این جا بسیار عجیب است... پشت شیشه برف می بارد
هیچی سر جاش نیست...گوی های بزرگی از مایعی آبی رنگ پر شده و برگهای زرد و سرخ رقصان جلو میروند....درختهای خاکستری ریشه هایشان را توی هوا تکان می دهند و برف از آنها هری پایین میریزد...ابر ها و غبار های سفید همه ی زمین را پوشانده . باران میزند ...پشت شیشه برف می بارد و من کوله بارم را میبندم....شاید باران ادامه پیدا کند:
-آقا...آقا...اینجا چند روز در سال بارانی میشود؟
-خیلی زیاد باشه ۳ روز...
- این که خیلی کمه...
- میتونی بری اونجا...( و با دستش طرف دیگه ی کره را نشان میده)
- اونجا چند روز بارون داره؟
-هیچی.
- اون که بدتره پس...
- نه.منظورم اینه که اونجا بارون نمیاد.همش برفه همه ی روزای سال...
- این که خیلی زیاده...
هنوز ریشه های درختا تو آسمون تکون می خورند.حالا دیگه ا کره های آبی خبری نیست. جاشون رو مکعب های سرخ و هرم های زرد گرفته. اونها هم تو آسمون بنفش معلق هستند. ابر ها هنوز هم روی زمین وول می خورند. آسمون پر میشه از ارابه های رنگ و وارنگ.و زمین را کلاغ های تپل و گنجشک هایی که از سرما میلرزند فرش می کنند. همشون خوابیدند و به آرامی ( گاهی) صدایی میکنند.
-آقا...آقا به نظرتون کجا برم خوبه. من بارون و برف و خیلی دوست دارم....اما نه این که همیشه باشند. آخه آفتاب هم بد نیست...؟
- اونجا خوبه( و این طرف کره را نشونم میده)...
- حتما همونیه که من می خوام؟
- شاید.شایدم نه...پنجره رو باز کن.ببین اونجا برف میباره یا نه...
پشت شیشه برف می بارد...
در سکوت سینه ام دستی...
دانه اندوه می کارد...
- من برم برف بازی؟