یادآوری

میگویند روزه داری باعث میشود که  یاد فقرا و آنهایی که غذایی برای خوردن ندارند میشود....شاید بشود....اما اینها را ببینید...شاید بیشتر یادشان افتادید....من هیچ مشکلی با روزه داری و حکم مسلم خدا و ....ندارم...اما با این روزه داری های مزورانه تا بخواهید مشکل دارم...تا بخواهید.اگر از آن گروه هستید که ناگهان رگ غیرت و جوش و خروش مذهبی تان سر بر میآورد نگاهی به سفره های افطاری رسمی و خصوصی بیاندازید تا بدانید منظورم از روزه داری های مزورانه چیست....امیدوارم شما از آن گروه نباشید(هرچند که به شکل مرسوم امیدی ندارم)...به یاد فقرا باشید . در هر کجای دنیا که باشند.

   



پی نوشت:آنقدر تصاویر کودکان سومالیایی دلهره آور است که نتوانستم خودم را مجاب کنم آنها را اینجا قرار دهم.اما اگر روزه دار هستید هنگام افطار هر شب نگاهی به برخی از آنها بیاندازید....کارکردشان بیشتر از روزه داری نباشد،کمتر نیست....

آنچه که امشب بایستی مینوشتم....و نوشتم

باور کنید که ظرفیتم تموم شده...حداقل توی این ۳-۴ هفته ای با بیش از ۱۰ نفر خداحافظی کردم...و رفتند...و رفتند.

باور کنید ظرفیتم تموم شده...حالم بد میشه وقتی ناگهان میشنوم که یکی دیگه هم داره میره....

تمی خوام غُر بزنم...اما لعنت به این واژه های زبان نفهم که به جای این که از دهن بیرون بیاند آب میشند و از چشمام میریزند بیرون...

امشب بعد از یک خداحافظی دیگه آروم توی خیابونها میرانم و شهر رو دور میزنم ...خیلی آروم و شمرده اشک میریزم....

دلم میخواست خاطره ی روزهای خوش زندگیم رو به یاد بیارم...

خاطره ی یک روز پاییزی توی درکه...کافه آبذغالچال و دختری که همونجا باهاش  آشنا شدم و شد عزیز ترین دوست سالهای دورم...و خاطره ی اون فسفری عجیب.

خاطره ی یک روز بهاری توی تجریش با دوستی که عزیز ترین ادم دور و برم بوده و هست...نان سنگک و پنیر تبریزی که توی خلوت آن وقتهای میدان تجریش نشستیم و خوردیم.

خاطره ی یک بستنی شکلاتی دوبلی که  پوریا کشف کرده بود و بعد از یکی از کلاسهای تابستانی زعفرانیه آن را تجربه کردیم.

خاطره ی یک شب تا صبح ولگردی توی خیابانهای شهر(تا رسیدن به شمشک) برگشتن از انجا تا بتوانیم یک کله پزی باز شده پیدا کنیم و صبح آخر سالمان را با آن سر کنیم.

خاطره ی یک صبح زود قبل از طلوع آفتاب توی پشت بام مدرسه ای در نیاسر و نسیمی که صورتم را نوازش میکرد و کنار یکی از عزیزترین شاگردانم به خواب رفتم.

خاطره ی بحثهای لذت بخش و دغدغه های مشترک و لباس های همرنگ و ایه های یکسان ناگهانی با محسن.

خاطره ی کوهپیمایی های سنگین جمعه ها و دیزی ها و دوغهای سنگین میدان تجریش با  شاهین و پوریا

خاطره ی یک شب چهارشنبه سوری که از خانه ی بابک اینها تا خانه ی پدری ام پیاده اومدیم و عکس گرفتیم و نان خریدیم و خندیدیم...

خاطره ی دوشنبه شبها از ۲۲ تا ۲ بامداد توی استخر کوثر با بابک و بهرنگ و مهدی .

خاطره ی عوض کردن قفلِ در خانه و مهمون دعوت کردن و اولد گرفتن.

خاطره ی یک تماس ِ تلفنی و اوج گرفتن به خاطر اعتماد عزیز ترین شاگرد و دخترت و اجازه دادن به او برای بله گفتن به همسرش

خاطره هایی که آمدند و رفتند و تنهایی ام را بیشتر به رخم کشیدند و همه ی دنیا را در برابرم خیس اشک کردند...

جای همه تان دور و برم خالییه....لعنتی ها...همتون رو دوست دارم....

دوست دارم بخوانم...بلند و با صدای رسا....مثل همون وقتایی که پنجشنبه ها شب توی پناهگاه پلنگ چال میخواندیم:

ترسم که اشک در غم ما پرده شود


پینوشت:سحر و پوریا و بابک و سمانه و سامان و رضا و مهدی و محمود و توکا و گلنوش و راما و افسانه و زهرا  این سه هفته ی قبل رفتند.

قبلترها هم بهارک و امیر و رکسانا و رکسانا(۲) و شاهین و مسعود و شیرین و محسن و نگین و رویا و محمد و رحمان و عباس و مهتا و خیلی های دیگه....مگه یک آدم چه قدر میتونه دوست محکم و کامل برای خودش و زندگیش بسازه....؟کم آوردم.همین


فیلهای تَر و زنهایی که بلاگِر شده اند و من و دوستانی که متعجب مانده ایم و نفس بریده از خنده های بی ا

چند روز قبل که توی رصدخانه باشگاه نجوم ماه مرداد را برگزار میکردیم...قبل از باشگاه با پیمان اکبر نیا و مسعود رفیعی(شاگردان قدیم و دوستان جدید تر) مشغول به گفتگو بودیم و بر حسب اتفاق رایج(قانون وب گردی در ایران)به صفحه ی زیر برخورد کردیم(که حتما شما هم به آن برخورد کرده اید:


البته مطمئن هستم که هیچگاه لینکهای این صفحه را دنبال نکرده اید(به احتمال قریب به یقین)

اما ما اینکار را اتفاقی انجام دادیم و در ستون لینکهای  وبلاگ فارسی به این آدرس برخوردیم  www.zanblogger.com   برایم جالب بود...بلاگ نویسی برای زنان(به شکل اختصاصی)

در سرصفحه ی این سرویس دهنده آمده:اولین و بزرگترین سیستم وبلاگدهی بانوان پارسی

خود این جمله به اندازه ی کافی برایم عجیب بود...اما این گام اول تعجب ما بود:

در ستون سمت چپ ِ نخستین صفحه ی  این سیستم...وبلاگ های تازه به روز شده فهرست شده بودند.... واقعا شرم آور بودند...نمیدانم آنهایی که فیل را تر میمی کنند با چه قاعده و قانونی این کار را میکنند که مثلا وبلاگ یکی از شهروندان نوجوان ایرانی مسدود میشود و این سیستم وبلاگدهی بی مشکل شناخته میشود....به قول شازده کوچولو...امان از دنیای آدم بزرگها...امان

پی نوشت:فکر کنید...من برم یک وبلاگ بزنم با این آدرس:

pejman.zanblogger.com یا مثلا    kacoli.zanblogger.com   خوب خنده داره...(جدا از این که وبلاگم با چه وبلاگهایی همسایه میشه)


دور ِ تازه ای از باشگاه های راز

  دور ِ تازه ای از باشگاه های راز(رصدخانه آموزشی زعفرانیه) از این چهارشنبه آغاز میشود. برنامه ی این باشگاه ها  خیلی با برنامه های راز قبلی متفاوت خواهد بود. چهارشنبه ی همین هفته از ۱۶:۳۰ تا ۱۸:۳۰ در رصدخانه ی آموزشی زعفرانیه منتظر و مشتاق دیدارتان خواهم بود.

راستی محل برگزاری باشگاه رصدخانه ی خودمان خواهد بود و ورود برای همه ی دوستانی که اعضای جدید و قدیم ِ رصدخانه هساند آزاد است(فقط اعضا)

میبینمتان

پژمان نوروزی

پُلی کلینیک تخصصی

مکان : میدان تجریش

زمان:یک بعد از ظهر از اوایل مرداد ماه ۱۳۹۰ شمسی(در اوایل قرن ۲۱ میلادی)

موضوع :کشف یک پُلی کلینیک تخصصی که هر بیماری ای را با یک دارو (ژل رویال) شفا میدهد. این مغازه کلینیک های اعصاب و روان ، پوست، مجاری تنفسی،قلب و عروق، ارتوپدی ،غدد درون ریز ،بیماری های جن++مقا+ربتی و ...را در بر گرفته است و به همه یک نواخت سرویس میدهد....


                                                       



فقط در عجبم از مردمانی که با چنین نوشته ها و تبلیغاتی راضی میشوند و باور میکنند و حال میکنند و زندگی میکنند و میمیرند.

سنگی ۴۱م،آوای طبیعت پایدار،لذتهای بیشمار و سوال بی پاسخ


چند روز قبل در یکی از جلسات ماهانه ی موسسه ی آوای طبیعت پایدار شرکت کردم.موسسه ای که به همبت افسانه احسانی و نیما آذری عزیز تاسیس شده و محکم به پیش میرود.جمع خوبی از دوستان طبیعت در این برنامه شرکت کرده بودند.تعدادی از دانش آموزان و دانشجویان سابقم هم بودند و کلی لذت بردم از دیدارشان و بالندگیشان....

برنامه ی نشست ماهانه آوای طبیعت پایدار-تصویر با موبایل

سه شنبه هم رفتم جلسه ی سنگی.۴۱ امین جلسه ی سنگی.لذت بردم.هر چند که توی محل جدید کمی حس غریبگی داشتم.اما سنگی هنوز همان است که بود.همانی که راهش انداختیم و لذتش را بردیم و میبریم.

انتهای برنامه ی ۴۱م سنگی-تصویر با موبایل

و یک سوال که دایم دور سرم میچرخه.چرا برخی جمع ها پایدار میمانند و لذت بخش میشوند...(شاید رشد هم بکنند و بزرگ شوند)اما برخی جمع ها(مثلا شاخه آماتوری انجمن نجوم ایران)با آن همه پتانسیل کارش به اینجا میرسد که هست...سوال جالبی است و مهم و البته گنگ.



پاره خاطراتی از شاتلها که آرزوهای مرا با خود به فضا می بردند.

وقتی فقط ۶ ساله بوده ام شاتل ها پروازشان راآغاز کردند...۶ ساله....دروغ چرا...اونوقتها اصلا دغدغه ی فضا و فضا نوردی نداشتم....حتی اصلا سوالم نیز از فضا نبوده...شاید اصلا بلند پرواز نبوده ام...سقف پروازم همین اطراف زمینمان و دور و بر خودمان بود...مجله ی تکنیک تازه منتشر شده را میخواند(و هیچی از آن نمیفهمیدم)م و اوج پروازم هواپیمای اف ۵ بود که شکلش را دوست داشتم و  اف ۴ که به نظرم چیز به درد بخور و اما زشتی می آمد.
مدتی گذشت و اوج گرفتنم آغاز شد. به نظر موتورم دیزلی بود. آرام آرام گرم میشد و وقتی دور میگرفت دیگر کسی جلو دارش نبود. من عاشق آسمان شب شده بودم و ستاره ها را میپاییدم و این اتفاق از روستای مادری ام آغاز شد.تیدجان...حوالی  خوانسار.آسمان را نگاه میکردم و برای خودم شکلهای ستاره ای می ساختم و بعدها فهمیدم که آدم های بدوی هم همین کار را میکردند....و وقتی فهمیدم این را کلی ذوق کردم(یادم است توی دفتر با ارزش آن زمانهایم این ذوق را نوشته بودم) همین شبهای آسمان پاییدن ستاره شمردن بود که نخستین برخوردم را با شاتل رقم زد. شاتلی از فراز سرم گذشته بود...و من آن را شهاب آرامی انگاشته بودم(این را سالها بعد  ،وقتی دانایی نجومم آنقدر شده بود که به من لقب معلم با تجربه ی نجوم بدهند فهمیدم) من شاتلی را نا خواسته دیده بودم...کاش آن هنگام اینقدر دانا بودم که بدانم چه چیز گرانبها و با شکوهی را دیده بودم.

مجله ی مرزهای بی کران فضا منتشر نشده بود اما من دانش آموز که بخش اعظم پول توجیبی ام را پای مجله های علمی میدادم(مجله هایی که آن هنگام هم از دید کیفی و هم کمی بسیار  با ارزش تر از اکنون بودند)  توی مجلهی دانش و فن و بعدتر دانش و زندگی آگهی موسسه ی مرزهای بی کران فضا را میدیدم و تبلیغ فروش پوستر شاتل میکرد و من پول را با چه دردسری به حساب موسسه در مشهد واریز کردم و سیروس برزوی عزیز برایم دو تصویر شاتل فرستاد. هنوز یکی از آن دو تصویر را دارم.چه لذتی داشت مرور آنچه در این شاتلها رخ میداد در مجله ی تازه منتشر شده ی مرزهای بیکران فضا.(سالها بعد که من دبیرستانی بودم)

 اواخر سال ۱۳۶۵ که جام جهانی هم تازه تمام شده بود(مکزیک بود؟ با اون بازهای معروف آلمان و آرژانتین که سرآغاز دوره های مختلف رویارویی این دو تیم بود) شاتل ها دیگر برایم موضوع مهمی بودند...موضوعی که به نجوم مرتبط بودند و من هم نجومی بودم...چلنجر به فضا پرتاب میشد و رویایهای من نوجوان را با خودش به فضا میبرد.این که یک شهروند عادی هم میتوانست به فضا برود.یک معلم.یک معلم تاریخ...این که آن معلم تاریخ با شاگردانش خداحافظی کرده بود. این که معلم تاریخ را دعای خیر  دانش آموزانش بدرقه کرده است و ....اما همه ی رویاهای من فقط کمی بیش از ۷۰ ثانیه دوام آورده بود....اطلاعات علمی پربار آن زمان در باره اش نوشت...دانستنیها هم به گمانم نوشته بود و بسیاری دیگر....بارها خواندمشان و غمگین شدم...تا آنکه بار دیگر درست روزی که اولین سمینار علمی رسمی ام را قرار بود در برابر بیش از ۲۰۰ نفر دانش آموز و مدرس علمی سراسر ایران در خانه معلم کنار مدرسه ی رازی ارائه دهم در غرفه ی مجله ی بی کران فضا  فیلم انفجار چلنجر را دیدم و غم  قدیمی ام سرباز کرد و چشمانم نمناک شد و....غم ِ نرسیدن یک معلم به فضا ،غم حس شاگردان آن معلم....چلنجر سوخت و تمام شد...امام شد؟به نظر که نه نشد.


سال ۱۳۸۱.دیگر منجم آماتو به نامی شده بودم.!! دنیای شاتلها هنوز برایم جذاب و جالب و افسونگر بود...اما نه آنقدر که لحظه به لحظه خبرهایش را دنبال کنم و ...اما هنوز هم از دیدن صحنه های ثانیه های نخست پرواز  شاتل دلهره میگرفتم و هنوز هم لذت میبردم و ...هنوز هم نگران همه ی سرنشینانش بودم....کلمبیا را شاتل دوست داشتنی ام مینامیدم...شاید به خاطر نامش یا قدمتش یا ماموریت هایش...یا به خاطر هیچکدامشان،...کلمبیا شاتل محبوبم بود....و کلمیبا هم به خاکستر نشست. این بار هنگام برگشت.وقتی که زمین در دید سرنشینانش بوده...وقتی که احیانا آنها امید زیادی به فرودشان داشتند...سخت اما سالم....باز هم غم.اما نه به میزان قبل....



سال ۱۳۸۲.مشهد.با پوریا ناظمی و شاهین جعفرزاده نخستین محصول آی دی اس اس را تولید کردیم.ماکت شاتل کلمبیا...به مناسبت یک سالگی انفجترش. و شب خاطره انگیز آماده سازی کیتها را در حین جلسه ی رسمی شاخه ی آماتوری انجمن نجوم ایران  را نمیتوانم از یاد ببرم.یادش به خیر...یادش به خیر...شبی پر از آرزو و امید و لذت و افسون بود.

نمونه های زیادی از شاتل ها دارم.ریز و درشت. و همه شان پر از  حسهای مشابه اند :لذت.ارزو...غرور...قدرت...ترس...غم...غرور...آرزو...آرزو...آرزو..و حالا عصر سی ساله ی شاتل ها به پایان رسید...و آرزوهای دورتری در راهند...و آرزو های آدمی را پایانی نیست..