هذياني هاي  ساعت 4 صبح...

هيچ وقت چيزي از اوني كه هست بدتر نميشه...هيچ وقت...براي همينه كه من دنيا رو اونطوري كه هست دوست دارم...دوست دارم...اما ...اي امان از اينهمه ابرهايي كه روي زمين هستند و از اين همه آدمهايي كه روي هوا راه ميروند...روز جديدي كه شروع ميشه و با خودش روشنايي رو مياره هميشه با چيزهاي تازه همراه نيست...گاهي همون چيزاي قديمي هستند كه فقط نور تازه اي روشون پاشيده شده...به همين سادگي...


آهار رفت و برگشت با كلي شعار

امروز تنهايي راه مي افتم ميرم كوه....آهار.مسير تا خود آهار كاملا خالي بود اونوقت صبح(حدود 7 صبح) آهار خوابيده بود، پيچيده لاي بوي نفت و سپيدي برف .از آهار كه راه ميافتم هيچ كس نيست تا سلام و عليكي بكنيم به رسم قديمتر ها.شايد چون تعطيلي است. ساختمانهاي مدرن هجوم آورده اند و قيافه ي آهار را دارند كم كم عوض مي كنند.تا خود شكر اب ميروم...يك دست سفيد است و زير برف...هرچند برف زياد مي نمايد...اما براي اين فصل سال كم است...كم....بيشترين برف شايد 60 سانتي متر بود....

ميروم آبشار يخ زده را ميبينم و در محوطه ي امام زاده زير همان درخت هميشگي مينشينم و صبحانه مي خورم و بعد راه ميافتم به پايين...لذت زياد ميبرم...اما...اما...امان از اين سياسي بازي مفرط و بي حساب...

جاي جاي مسير رفت و آمد...پر بود از شعار....مرگ بر اينوري ها....زنده باد اونوري ها....و برعكس...

رنگ قرمز خوبه....رنگ قرمز كثافته....رنگ سبز خوبه....رنگ سبز كثافته ....دنياي بدي شده...زياد...زياد....

از سر بیکاری در فرودگاه

امروز ساعت 6:25 دقیقه سوار هواپیمای بوئینگ 727 ایرن ایر بودم تا بروم تبریز و از آنجا به بناب .پرواز به دلیل ترافیک زیاد!! مهرآباد حدود  7:10 از روی باند بلند شد. تا بالای سر شهر تبریز رفت و به دلیل ابر و یخ زدگی باند و کم بودن دید تا حدود 800 متر  از روی تبریز دور زد و ساعت 8:57 دقیقه به سلامت روی باند فرودگاه مهرآبد فرود آمد. بلیط ها را کنسل کردیم و دوباره از دفتر فروش ایران ایر  بلیط را برای ساعت 10:45 تمدید کردم.توی بلند گو خانمی بد صدا با عشوه گری فراوان می گفت :

مسافرین محترم...با عرض پوزش از مسافران پرواز 544 ایران ایر به مقصد تبریز تا اطلاع ثانوی تاخیر دارد....

بلافاصله همان خانم با عشوه گری بیشتری میگفت:

لطفا مسافران پرواز ایران ایر شماره 544 به مقصد تبریز جهت تحویل بار به کانتر شماره 4 مراجعه کنند...

خلاصه الان هم که اینها را می نیسم در کافی نت مهرآباد که فقط 2 تا کامپیوتر دارد نشسته ام و از سر بیکاری این مطلب را می نویسم.

15 بهمن ...من و خاطرات زيبا

فردا 15 بهمنه و تولدمه...يك تولد بي سرو صدا  آروم...و اين روزها چقدر آرامش لذت بخشه...وقتي روز 15 بهمن ميرسه ياد روزهاي زيباي گذشته برام زنده ميشه....اولين 15 بهمن مشتركم با مريم ،15 بهمن توي قصر بهرام با جمعي بهمنيه ديگه...،15 بهمني كه سالهاي دورتر توي خونه ي قديممون اولين تولد با شكوه نوجواني ام را جشن گرفتيم و ...15 بهمن روز زيبايي است و برايم پر از خاطرات لذت بخش....

دوباره سلام كه سلام شروع همه چيز است.حتي صبح

من پر از شوق نوشتن هستم ....با يكي دو رويداد ساده اما زيبا و پر شور اين حس مي آيد...پس سلام دوباره به همه ي اونهايي كه از اين باغ به اون باغ مي روند و مي گردند و مي خوانند. با شادي مي خوانند و با غم  هم...

مي نيسم تا باشم....تا بدانم كه هستم....بياييد دوباره بنويسيم و بخوانيم....