شبهاي پنج شنبه...راه ميافتم...درکه را ميرم بالا.توي آبذغالچال ميايستم.اولين ايستگاهم هست.10 دقيقه...بعد راه ميافتم.سر پله ها نفس تازه ميکنم.5 دقيقه و ميدوم.هميشه اينجا برام سرعت رفتن مهم بوده...تا خود پناهگاه پلنگچال ميدوم.اونجا که ميرسم ساعت 2 صبح شده.چند نفري هنوز بيدارند و همه هم منو ميشناسند.رشيد...مسئول پناهگاه هم منتظره.يک چاي ليمو با هم ميخوريم...ميخوابم.و بعد ساعت 5 صبح رشيد را که بيدار ميکنم راه ميافتم پايين...ساعت 7-8 توي ميدان تجريش نان سنگک ميخرم و صبحانه با مامان و بابا هستم...اون شب بهم ميگفت...ببينم نمي ترسي شبا ميري کوه؟
-نه براي چي بترسم؟
_آخه اون ساعت کسي نيست..
_خوب وقتي کسي نيست براي چي بترسم؟-
ام ام ام...و جوابي نداشت براي همين فقط گفت :....خيلي حاضر جوابي...و خنديد
چند ماه بعد توي وليعصر نزديکي هاي تجريش داشت گريه ميکرد و گفت...:خيلي حاضر جوابي...لعنتي.... ومن مانده بودم و حاضر جوابي و تنهايي هايي که برايش دست و پا ميشکستم...