تولدت مبارک
جمعه شب میهمانی تولد پیمان...برادرم بود....خیلی از بچه های رصد خانه بودند....چه قدر شادندو پر انرژی....خیلی خستهام...تازه از رصد برگشتهام اما مامان تنهاست....سالاد مخصوص درست میکنم...غذا را آماده میکنم...بعد پذیرایی ...بعد کمک به شستشو...خلاصه...یک ونیم شب جنازم به خونه رسید...اما خوشحالم...پیمان...همون کوچولوی تپل حالا یک جوان سر حال و انرژیک شده...خوشحالم و شاداب...
باغ به باغ