تبليغاتX
كاكلي




































كاكلي

هزار كاكلي شاد در چشمان توست...هزار قناري خاموش در گلوي من

دیروز به مراسمی که به مناسبت بزرگداشت مرحوم دکتر بهرام سلطلانی برپا بود رفتم.او از بزرگان طبیعت دوستی در ایران بود.(نمیگویم محیط زیستی چون بار معنایی مثبتی روی این واژه نمیبینم). من هیچ گاه اورا ندیده بودم و با او حشر و نشری نداشتم. اما از طریق نوشته هایش با او آشنا شده بودم و به نیکی میشناختمش.

مراسمش را در محل اجتماعات انجمن مهندسین مشاور برگزار گردند و بسیاری از محیط زیستی ها و دوستداران طبیعت ایران در آن شرکت کردند.مراسمی که به یادآوری  خاطراتی از او،سخنانی در باره ی رفتار و منش او ، نمایش فوتوکلیپهایی از او و بخشهایی از فیلمی که او در میانکاله ، چند قطعه ترانه که به شکل زنده اجرا شد و ... پرداخت. روحش شاد....روحی که شاید الان درباره ی راهکارهای خشک شدن دریاچه ی ارومیه فکر میکند، یا نگران میانکاله است یا برای  استراحتی کوتاه به کالمند رفته و ....(این بخشی از صحبتهای همسر زنده یاد بود در آخر  مراسم)


نکاتی چند:

زنده یاد بهرام سلطانی با سازمان محیط زیست در این روزگار خوش نبود و طرح هایی از آن را به سخره میگرفت. مثل معرفی ببر به میانکاله...این را همه میدانیم و درستی اش را هم کم و بیش قبول داریم....این را برادر استاد گفت. پس از آن بود که دکتر صدوق با چهره  و روی تُرُش کرده به همراه برخی همکارانش از مجلس بیرون رفتند(او مسئول مستقیم این پروژه ی عجیب و بی معنی بوده)


مراسم خیلی کشدار بود و کمی خسته کننده شده بود. آخر مراسم که همسر استاد صحبت میکردن حداقل یک سوم سالن خالی از افراد بود. چرا نمیتوانیم موقعیت و شرایط را درک کنیم و طبق برنامه ی اعلامی پیش برویم؟)


در مراسم خاکسپاری خواهرِ استاد گریه کنان میکفته: کانبیز، جای تو اینجا نیست تو باید در میانکاله باشی....این را در مراسم برادرش گفت و درخواست کرد که ای کاش در میانکاله یادبودی برایش ساخته شود....به فاصله ی کوتاهی، یکی از معاونین سازمان محیط زیست اعلام کرد ساختمان تازه ی محیط بانیِ میانکاله به نام کامبیز بهرام سلذانی نامگذاری شده و افتتاح خواهد شد. این خبر با تشویق همه ی حاظران مواجه شد.


حضور مژگان جمشیدی که مدت کوتاهی قبل همسرش را که از طبیعت دوستان به حق در ایران بود به شکل شگرف و اندوهناکی از دست داده بود خیلی تاثیر گذار بود.

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 7:20 توسط محمد رضا نوروزی|

خدا پدرو مادر طراحای این انگری بردز و فروت نینجا رو بیامرزه....برا کسی که توی خونه هستش و جایی نمیتونه بره محشره....پمنا روح استیو جابز هم قرین رحمت بشه....بدون آی پد اینا هیچند.

آمیییین


          



نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 16:7 توسط محمد رضا نوروزی|

یک هفته گذشت ....به همین سختی.....

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 11:59 توسط محمد رضا نوروزی

اینجا یه وقتایی چیزی میاد شبیه بارون.البته بهتره بگم یه حسی هست مثل حسی که وقت بارون اومدن (تو اون ایامی که پایین بودم ) داشتیم....یه جور حس لطیف و آرامش.مثلا یه وقتایی آدم دوست داره بشینه و زیر یه سقف بارن رو ببینه و با یه لیوان چای بازی کنه و گاهی هم یه قلپ ازش بنوشه. یه همچی حسی....اینجا گاهی از این حسا میاد سراغم.دفعه ی اولی که این حس اومد سراغم جدا باورم شده بود که داره بارون میاد...کلی ذوق کردم آخه اولین حس مشترکی بود که اینجا(این بالا) با اونجا(اون پایین برام رخ میداد) اما دریغ از یک قطره بارون. حتی یک قطره...هی نگاه کردم...هی اینور و اونور پریدم....اما هیچی...هیچ مطلق.یه نیم ساعتی اینطوری بودم و بعدش هم تمام...انگار که بارون بند اومده باشه....و بعد هم منِ متعجب موندم و علامت تعجبم....و بعدش هم یادم رفت و بیخیالش شدم.

گذشت تا چند روز بعد(گفته بودم که اینجا شب و روز مثل اونجا نیست.نه؟)که دوباره هوا بارونی شد.دوباره همون حس و حال و هوا اومد و دوباره هم هیچ بارونی در کار نبود. هیچی....برای همین رفتم سراغ اژدهام(دقت کردید که گفتم اژدهام؟دیگه این اژدها مال خودم شده بود) تا اومدم ازش چیزی بپرسم زبونش رو درآورد و سریع برد تو ....میدونستم که این یعنی امروز چندان حوصله ای ندارم....یعنی نمیخواست جواب سوالم رو با دقت بده(یا اصلا نمیخواست بده) برای همین سریع پرسیدم: این بارونی که بارون نداره چیه؟ در جوابم اونم خیلی سریع گفت: هیچی. یه مشت بارونه که قبل از رسیدم به اینجا تموم شدند.
انتظار هر چیزی رو داشتم به جز این جواب عجیب و غریب رو....برای همین گفتم: ببین من که شوخی ندارم.این چه جوابیه که بهم میدی....بازم  زبونش رو درآورد و سرش رو برگردوند سمت دیگه ای و با بی حوصلگیِ تمام گفت:خوب سوال ابلهانه جواب ابلهانه داره....بعد یه نگاه بیحوصله تر بهم کرد و گفت اینی که بهش میگی بارونِ بی بارون همونیه که وقتی اون پایین بودی بهش میگفتی دلتنگی...بعد کاملا بی حوصله و از سرِ کسل احوالی تکونی به خودش داد و به زور بال زد و ازم دور شد...
نشسته بودم و فکر میکردم. دیدم دلم تنگ شده برای بارون...برای یه چای داغ ...برای قدم زدن روی زمین سفت، برای تو ، برای یه شال قرمز برای...دلم بدجوری تنگ شده بود....بارون خیلی تند تر از قبل میبارید و بیشتر از همیشه خیس نشدم.

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 9:11 توسط محمد رضا نوروزی|

یکی گفته بود :
تهِ تمام آبها به دریاست
و من
دلم را به دریا سپرده ام
چون تورا سپرده ام به اشکها ، به جویها ،به رودها و آبها
دلم را به دریا سپرده ام. تو را به آبها

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 6:52 توسط محمد رضا نوروزی|

این شکوهمند ترین جدایی در ایران است. جدایی ای که همه ی ما را با خودش همراه کرد. موافق و مخالف.جدایی ای که با همه ی تلخیش شیرین ترین تجربه ی سینمایی ایرانیان را رقم زد. داستانی از یک جدایی که پایانی  نمیتوان برایش تصور کرد.هر طور که بخواهی رقم میخورد این جدایی . این جدایی شکوهمند بود و هنوز داستانش به پایان نرسیده....هر چند بسیاری هنوز نمیخواهند این جدایی را باور کنند. همانعهایی که روزنامه هایشان را به اخباری مهمتر از شادی ایرانیان اختصاص دادند و ممنونم از همه ی آنهایی که این جدایی را به همدیگر تبریک گفتند و با آن حال کردند. ممنون اد همه ی صلحطلبان ایرانی.

به افتخار فرهادی می ایستیم و کلاه از سر بر میداریم و هورا میکشیم و شادی میکنیم در این زمانه ی پر از ناملایمت.شادی میکنیم و به نشانه ی صلح طلب بودنمان از جنگ و خونریدی طفره میرویم و فیلم میسازیم...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 1:22 توسط محمد رضا نوروزی|

نمیدونم این چه سریه که ما توی خونه داریم....همه ی سیب زمینی پیازهامون سبز میشند و همه ی گیاهامون  میخشکند.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 8:27 توسط محمد رضا نوروزی|


آخرين مطالب
» مراسم بزرگداشت استاد کامبیز بهرام سلطانی
» حال و روز این روزا-با کلی طلب آمرزش و شادی روح و این چیزا
» همینجوری برای خودم .خودِ خودم
» این قصه نیست شاید-۶
» به دست بادها-۱
» با این جدایی مرز صلح طلبان با دیگران معلوم میشود.
» مورفی در خانه
» این قصه نیست شاید-۵
» هشدار
» تنگه ای به نام ما به کام دیگران
Design By : Pichak